آداب قهوه خوردن 1




برخلاف تصور رایج که قهوه را حتما باید با شوکولات خورد، سایت استارباکس و البته یکی دو سایت قهوه‌ی دیگر، پیشنهاد‌های عجیب و متفاوتی دارند که شخصا از تمامی این گزینه‌ها راضی‌م.
سعی می‌کنم اشاره‌ای سرسری به بعضی‌هایشان داشته باشم.

1- یکی از اصلی‌ترین پیشنهادها برای قهوه‌های دارک، کروسان شوکولاتی‌ است. وقتی برای اولین بار شنیدم که کروسان شوکولاتی را می‌توان کنار قهوه خورد، به شدت جا خوردم. از آن‌جایی که کروسان شکل و شمایل نان را دارد، به نظرم رسید که شبیه همان بیسکوئیت و نوشابه‌ی مسخره‌ی دوران ماقبل دبستان شود. که البته نشد. ترکیب قهوه‌ی دارک با کرواسان شوکولاتی، مخصوصا برای صبحانه فوق‌العاده است.
دیگر پیشنهادها چیزکیک و البته دسر لذیذ تیرامیسو ست.

2- برای قهوه‌ی بلاند یا به قول خودمان سبک، استارباکس میوه پیشنهاد می‌کند. میوه‌هایی نظری توت‌فرنگی و ردبری. همچنین پیشنهاد کرده که می‌توانید قهوه‌ی سبک را به عنوان دسر بعد از شام و خالی بخورید!

3- برای قهوه‌های مدیوم هم، تارت سیب، کارامل سیب، بلوبری تازه، و پودینگ دارچینی پیشنهاد شده! پیشنهاد اصلی خود من، شوکولات ترافل است. برای قهوه‌های مدیوم، این نوع شوکولات، بهترین هم‌نشینی است.


پ.ن: عکس از میز کار خودم، هرشب.

شعری از پل سلان

تو مرگ من بودی
تویی که می‌توانستم داشته باشمت
وقتی که همه چیز از دستم می‌رفت.

پل سلان

ترجمه‌ی داوود آتش‌بیک


در جست‌وجوی زمان از دست رفته - جلد پنجم

حسادت همچنین شیطانی است که نمی‌توان از جسم خویش بیروین کشید و همواره در شکل‌هایی تازه حلول می‌کند. حتی اگر بتوانی همه‌ی این‌ها را نابود کنی و آنی را که دوست می‌داری همیشه نگه داری، باز شیطان به شکل تازه‌ای، این‌بار دردناک‌تر، در می‌آید: عذاب این‌که دلدار را به وفاداری مجبور کرده باشی، عذاب این‌که دوستت نداشته باشد.
میان من و آلبرتین اغلب سکوتی حایل می‌شد که بدون شک ناشی از دلگیری‌هایی بود که به زبان نمی‌آورد چون به نظرش جبران‌ناپذیر می‌آمد. برخی روزها هر اندازه هم که مهربان بود آن حرکات بالبداهه‌ای را نداشت که در بلبک از او زمانی می‌دیدم که می‌گفت: "واقعا که چقدر مهربانید!" و به نظر می‌آمد که همه‌ی دلش را به روی من می‌گشاید، بدون هیچکدام از رنجش‌هایی که اکنون به دل داشت و به زبان نمی‌آورد چون بدون شک به نظرش جبران‌ناپذیر، فراموش ناشدنی، ناگفتنی می‌آمد و با این همه گفته‌هایی احتیاط‌امیز و پر مفهوم یا سکوت‌هایی رخنه‌ناپذیر را میان من و او حایل می‌کرد.

Life of Pi





"?We believe what we see" "...what do you do when you're in the dark"
 Yann Martel,
Life of Pi
خطر لو رفتن داستان فیلم در این یادداشت وجود دارد.

آنگ لی، کارگردان فیلم‌ جنجال برانگیز کوهستان بروک‌بک، روی داستانی دست گذاشته که در نگاه اول به شدت فانتزی و بی‌دردسر به نظر می‌رسد. ولی این صرفا در نگاه اول است.
در ابتدای داستان، نویسنده‌ای به سراغ مردی هندی می‌رود تا سوژه‌ی داستان بعدی‌ش را پیدا کند. به مرد هندی می‌گوید شنیده‌ام تو داستانی برای گفتن داری که باعث می‌شود آدم به خدا ایمان پیدا کند. و مرد هندی می‌گوید بله. و بعد شروع می‌کند به گفتن این‌که چقدر مذهبی‌ست و چقدر به تمامی ادیان مسلط است و البته معتقد.
بعد که شروع می‌کند به تعریف کردن داستانش، ما انتظار داریم که با داستانی عجیب روبه‌رو شویم که سرشار از معجزه و زیبایی باشد و همین باعث شود که به خدا ایمان پیدا کنیم. تقریبا تا پایان داستان هم همه چیز به همین شکل ادامه پیدا می‌کند و ما با داستانی سراسر عجیب و باور نکردی روبه‌روییم. ولی در پایان فیلم چنان ضربه‌ای به بیننده وارد می‌شود که قطعا ایمانش دچار شکی عمیق خواهد شد.
در پایان فیلم، به یک‌باره متوجه می‌شویم که کل داستانی که مرد هندی تعریف می‌کرده، که پر از معجزه و زیبایی بوده، درواقع داستانی بوده نمادین از حقیقتی به شدت تلخ و اتفاقی به شدت ضد انسانی که بر سر مرد هندی آمده. فاجعه‌ای که در آن مرد هندی کشته شدن مادرش را شاهد بوده و همین باعث شده برای هضم و باورش سعی کند به شکلی نمادین در ذهنش بازتولیدش کند.
در پایان، مرد هندی به نویسنده می‌گوید خب، حالا تو کدام داستان را ترجیح می‌دهی؟ داستان اول( همان داستان نمادین) یا داستان دوم؟( داستان تلخ و زننده‌ی واقعی)
نویسنده‌ می‌گوید، داستان اول. و مرد هندی در پاسخ می‌گوید دقیقن همین درمورد خدا هم صدق می‌کند.
در واقع، آنگ لی‌، با بردن بیننده در مسیری غلط و نمایش پایانی کاملن متناقض، سعی می‌کند تناقض وحود خدا با تلخی‌های حقیقت را برجسته کند. و انصافا موفق هم می‌شود.

موسیقی

گاهی فکر می‌کنم که هیچ چیز نمی‌تواند به اندازه‌ی موسیقی حس و حال بعضی از روزهای آدم را نشان دهد. نه ادبیات داستانی و نه شعر، نه سینما و نه نقاشی... هیچ چیز، نمی‌تواند به اندازه‌ی حسی که توی یک موسیقی هست حس آدم را بگوید. ریتم، صدای خواننده و حسی که توی این هم‌نشینی شکل می‌گیرد، حتا اگر به لحاظ زبانی قابل فهم نباشد، می‌تواند به شدت به درون آدمی، به ناخودآگاه و حس آن نزدیک شود. طوری که یک‌آن بگویی، این آهنگ، موسیقی ذهن توست. حال فکر و روح این‌روزهای تو‌ست و اگه موسیقی می‌دانستی خودت می‌ساختی‌ش.
فکر می‌کنم این آهنگ نزدیک‌ترین حس را به حال این روزهای من داشته باشد.

جدا از این‌که موسیقی متن فیلم جانگوی رها شده‌ست و به شدت زیباست و گوش کردنش را توصیه می‌کنم.


http://soundcloud.com/unchained-soundtrack/16-ancora-qui-28clean-29