سون7

دیشب برنامه‌ی هفت خیلی بهم چسبید. بعد که امروز با بچه‌ها به بحث دیشب فراستی و افخمی رسیدم متوجه شدم اغلب عصبی شده‌اند از همان بحثی که به من چسبیده بود. چرا؟
می‌گفتند یعنی چه که دوربین روی دست اشتباه است. درخت زندگی خزعبل است. فن‌تریه که اصلا کارگردان نیست!
من فکر می‌کنم تا وقتی آنتی‌تزی وجود نداشته باشد سنتز صورت نمی‌گیرد. من با درخت زندگی ارتباط برقرار نکردم. از دوربین روی دست عصبی می‌شوم. و فن‌تریه ( با وجود علاقه‌ی شدید به داگویل ) برایم انسان عجیبی است. چرا که در مصاحبه‌هایش ادعا می‌کند کاتولیک سفت و سختی‌ست اما یکی از بزرگترین تهیه‌کنندگان صنعت پ.و.ر.ن است و چندتایی را شخصا کارگردانی کرده. خب، می‌توانیم این‌طور جواب دهیم : دوربین روی دست سبک تازه‌ای‌ست. درخت زندگی را باید چندین بار دید تا فهمید. به شخصیت فن‌تریه کاری نداشته باش. فیلم‌هایش را ببین.
اما می‌توان جواب‌های فراستی و افخمی را هم شنید. این‌که الزامی ندارد اگر فیلمی کن را ببرد شاهکار محض باشد. یا اگر از فیلمی خوشت آمده( جدایی نادر از سیمین را فیلم خوبی می‌دانم.به جز دوربین روی دستش که به گمانم ضربه‌ی جبران ناپذیری به میزانسن می‌زند.) تمام اجزایش را تایید کنی. یا اگر تکنیک داگویل را دوست داری سبک فیلم‌برداریش را هم بپسندی.
این سنتزی بود که برای من اتفاق افتاد.

قهوه و سیگار




این روزها را فقط با قهوه می گذرانم.

حال استمراری


فکر می‌کنم یکی از اولین آهنگایی که از روی اینترنت دانلود کردم جاست کامینگ اروند گروه 127 باشد. مطمئن نیستم اما بخاطر می‌آورم که با دایل آپ کم پیش می‌آمد که میلی به دانلود پیدا کنم. به ندرت. مثلا روز هفتم بهزاد بلور را می‌گرفتم. یا... یا چند آهنگ از اوهام را. اما هرجا را که گشتم از 127 چیزی پیدا نکردم و آن‌وقت‌ها بخاطر کسب مقام دومی (شاید هم سومی؟ ) بین گروه‌های راک زیرزمینی تحریک شدم که همین تک آهنگ را دانلود کنم.
حالا که به این آهنگ گوش می‌کنم خیلی متوسط به نظرم می‌رسد اما آن‌وقت‌ها برای گوش‌هایم خیلی دل‌نواز بود. بگذریم.
127چند روز قبل آلبومی متتشر کرده که گوش کردنش را توصیه می‌کنم. مخصوصا تو این بازار خراب موسیقی ایرانی همین چند آهنگ متوسط هم غنیمتی است.

لینک دانلود :
shared.com/get/92MARI2C/127_-_Hale_Estemrari.html
کافی‌ست عدد 4 را به اول لینک اضافه کنید.

موسیقی فیلم
ولی خوب ما سارتر و سیمون دوبوار نبودیم
یا شیرین و فرهاد کوهکن
ولی اصلا اهمیتی نداشت

بهمن. داستانی از شمیم بهار.

1- سروش، قهرمان پارسال آکادمی گوگوش آهنگی خواند به نام مشکوکم . ( موسیقی فیلم مرسدس که مانی رهنما هم خوانده ) به گمانم این اجرا فوق العاده است و اگر بتوانید از روی یو تیوب پیداش کنید و گوش کنید حس فوق العاده ای را تجربه خواهید کرد. من هم در حال حاضر غرق این موسیقیم.

2- فیلم یک حبه قند را در جشنواره دیدم. کارگردانی این فیلم یک سر و گردن از اصغر فرهادی بالاتر است و قطعا بهترین کارگردانی تاریخ سینمای ایران است. دیشب تو برنامه ی هفت شنیدم که چطور روی میزانسن کار کرده. فکر می کنم اولین بار است که در تاریخ سینمای ایران که کارگردانی از اجرای پیش از تولید برای تثبیت دکوپاژ و میزانسن بهره برده. یعنی استفاده از گروهی دانشجوی بازیگری و تمرین فیلمنامه با آن ها به منظور رسیدن به میزانسنی حساب شده قبل از ضبط با بازیگران اصلی فیلم.

3- ساعتای یک ربع به هفت صبح با صدای گریه از خواب پریدم. با خودم گفتم احتمالا بچه ای را بیدار کرده اند که بزور بفرستنش مدرسه و او هم زده زیر گریه. خودم هم به بدبختی و به کمک دو سه فنجان قهوه از خانه زدم بیرون که متوجه شدم همسایه بالاییمان دیشب تو خواب به رحمت خدا رفته.
همسایه ی جوانمان.

4- سریال دکستر شاهکار است. بعد از آن، سریال واکینگ دد را می بینم این روزها که خب، شاهکار نیست. اما خیلی خوب است.

5- اگر حوصله ندارید شیاطین داستایوفسکی را بخوانید( هزار و خورده ای صفحه است . ) دست کم فقط فصل آخرش ( نزد تریخون ) را بخوانید. ربط روایی به باقی رمان ندارد. تکه ی سانسور شده ی رمان است که در زمان خودش اجازه ی چاپ نداشته. شاهکار. بی بدیل. نمونه اش را هیچ کجا ندیده ام.

سیگار

من تنهایی انسان را پذیرفتم و این قدم مثبتی است برای شروعی تازه که حدود یک هفته است برای من شروع شده.

پ.ن: دارم سرهنگ تمام را می خوانم. فعلا داستان اول و آخر را خواندم. ایرادهای نثری دارد. ایرادهای نگارشی دارد. ایرادهای ساختاری دارد و من از این ناراحتم که چرا یکی که قبل از چاپ کتاب را خوانده این ها را به نویسنده اش نگفته!
ایرادها همگی قابل اصلاحند و با ندید گرفتنشان ( که امکان پذیر هم هست ) می توان از داستان ها لذت برد و انتظار نویسنده ای خوش آتیه را کشید.

به طرز خاصی...

 داروخانه ی درمانگاه، انتهای سالن باریک و درازی است که از فرط جمعیت تنها تا یک متری پیشخوان به چشم می آید.
لابه لای کار سنگین فرسایشی، نه چایی، نه شیرینی، نه نسکافه که تنها لبخند دختربچه های مقنعه به سر است که خستگی را از تنم می گیرد. دختربچه هایی که احترام متقابل را می فهمند و مدرسه می روند و برای پدر مادران بیسوادشان دستورهای روی داروها را می خوانند. و وقتی پاکت داروها را تحویلشان می دهم می گویند : مرسی. دستتون درد نکنه. درحالی که سر به زیر دارند و می ترسند از نگاه کردن های گستاخانه و چشم تو چشم شدن. بعد خستگی از مچ و درد از انگشتانم بیرون می رود و کمر درد برای لحظه ای آرام می شود.

این تنها تشکر صادقانه ای است که در طول روز می شنوم.

خانم دلوی اثر ویرجینیا وولف (2 )

عقل چه اهمیتی دارد، در قیاس با دل؟

پ.ن: چیزی که در این رمان برای من اهمیت بسیاری دارد احساس ش.ه.و.ا.ن.ی پنهان میان کلاریسا و سلی است. یعنی عشقی به غایت ج.ن.س.ی بین دو زن. آن هم بی که یک کلمه در رابطه با این مساله سخنی گفته شده باشد. خیلی خیلی ظریف و البته شاهکار از آب در آمده. من که مدهوشم هنوز و نمی فهمم که چطور توانسته این همه ش.ه.و.ت را بی اشاره ای، بی کلمه ای، بی اتفاقی حتا، دربیاورد. و هردو ازدواج کرده باشند و شوهر داشته باشند و بچه داشته باشند و 50 سال سن داشته باشند باز هم بدون کلمه این حس لابه لای سطور پنهان شود.

خانم دلوی اثر ویرجینیا وولف

 حتی از مزه‌ها ( رتزیا {زنش} بستنی، شکلات، چیزهای شیرین دوست داشت. ) هیچ لذتی نمی‌برد. فنجانش را روی میز مرمری کوچک می‌گذاشت. به مردم آن بیرون نگام می‌کرد؛ ظاهرا شاد بودند، وسط خیابان جمع می‌شدند، فریاد می‌زدند، می‌خندیدند، سر هیچ و پوچ با هم یکی‌به‌دو می‌کردند. اما او نمی‌توانست بچشد، نمی‌توانست چیزی احساس کند. در چایخانه در میان میزها و پیشخدمت‌های وراج ترس هولناک بر او چیره می‌شد- نمی توانست چیزی احساس کند. می توانست استدلال کند؛ می توانست، مثلا دانته را، به راحتی بخواند، می توانست صورت حساب‌هایش را جمع بزند؛ مغزش درست کار می‌کرد؛ پس تقصیر دنیا بود- که نمی‌توانست چیزی احساس کند.


پ.ن : داخل {} توضیح اضافه‌ی من است.

تو از چشم های سیاه چی می فهمی؟



 وقتی طرف از کنارت می گذرد و تو می دانی که کار از کار گذشته اما هنوز شب ها خوابش را می بینی و فکر می کنی چقدر خوب می شد اگر کار از کار نمی گذشت و ... و... دلت که یکهو لرزیده و او حالا دارد به انتهای سالن می رسد و نمی دانی که باید بروی جلویش بایستی و دوباره شروع کنی به ور زدن و خانم فلانی لطف می کنید... ؟ یا این که بگذاری که بگذرد و بپذیری وقتی یک بار با او به جایی نرسیدی باز هم نخواهی رسید...

هیچکس نخواهد فهمید. هیچکس نخواهد فهمید که چه حالی می شوی وقتی کسی از کنارت بگذرد و دلت را هری بریزاند پایین و بدانی که هیچ کاری از دستت بر نخواهد آمد... هیچکاری... و باید همانجا بنشینی روی زمین و سعی کنی دلی که ریخته شده را جمع کنی و با چسب بچسبانی سرجایش.

زندگی نکبتی است.

از آن دل چسبی شده چه انتظاری می رود؟ هیچی. آن دل دیگر دل نیست و بعد آدم هایی می آیند تو زندگیت و یقه ات را می چسبند که چرا دل نداری. چرا واکنش نداری. چرا حس نداری. چرا... و تو نمی دانی که چرا انقدر بی تفاوتی نسبت به هر اتفاقی در اطرافت و همه چیز برایت علی السویه است. اما باز روزی می رسد، مثل امروز که طرف از کنارت می گذرد و یک بار دیگر دلت را پخش زمین می کند و تو یادت می آید که چرا چیزی از احساسات در درون تو باقی نمانده.
بعد فقط مغز کامپیوتریت هست و خودت و باید افسارت را بدهی دست همان کامپیوتر. اگرنه تبدیل به مرده ی متحرک می شوی. باید بگذاری کامپیوتر برایت تصمیم بگیرد که حالا چه مسیری را ادامه دهی. که حالا چه آینده ای را انتخاب کنی. خوشحال شوی. ناراحت شوی. داستان بنویسی. مصاحبه بگیری. سیاسی شوی. همه را کامپیوتر برایت انتخاب کرده. چرا که تو حالا هیچ حسی به هیچ چیزی نداری

پ.ن: عکس را چند شب پیش گرفتم.


به کی رای بدم؟

این هفته : ای بابا! آوش هم حذف شد که!
حالا دیگر طرفدار کسی نیستم. اما برای رای نیاوردن آوا و ماهان از سر بیچارگی به مهران رای می دهم که البته صدای خوبی هم دارد انصافا.


حالا که آرمین حذف شده، فقط آوش!

پ.ن: شهرزاد هم انسان نازنینی است. حیف که صدای گیرایی ندارد. مهران هم همینطور. متاسفانه صدایش بیش از حد تکراری است.

پ.ن 2: خلعتبری چقدر خنده دار است. مخصوصا وقتی ته خودکارش را مثلا بجای کف زدن، می کوباند روی میز. یا وقتی که می گوید: شما آقا...

Far Away

I really don't know what it needs
To put my smile on
And turn the light on
It always seems I'm falling down
They think I'm crazy


و ایضا

What an unforgettable past
From my first day to the last
I was in panic there
Watching mountains collapse
Dreams turn to dust
We're dissolving with the night

Soon I'll disappear into the deepest space
I won't leave a trace



این روز‌ها هوای مشهد به طرز خوشایندی بارانی است. هفته‌ی قبل عکس خوبی با دوربینم از پنجره‌ی خیس خورده‌ی ماشین انداختم که آپلود شده‌اش را در پ.ن می‌توانید ببینید. امروز هم تا دوربین را روشن کردم دیدم شارِژ تمام کرده. پس صرفا تو تاریکی شب زیر باران لذت بردم و دو موسیقی بالا را صدبار گوش کردم و با سرعت کمی تو کوچه پس کوچه‌ها پیچیدم و هی زیر لب گفتم:

Soon I'll disappear into the deepest space
I won't leave a trace


پ.ن:   http://www.uploadbaz.com/i1sd3da6ln26

متاسفانه

من عنکبوت نیستم.