آن گوشه ی دنج سمت چپ را تمام که می کنم دست می اندازم پدرو پارامو را ور می دارم. میانه های راه خسته می شوم از کتابی که بار دوم است می خوانم. می اندازمش روی تاریخ ایران زرین کوب و یکی دو ساعتی لابه لای ورقه های درمان آنتی بیوتیکی سپسیس می چرخم شاید چیزی دستگیرم شود و گه گاه نگاهی می اندازم به ساعت که به سال نود مدام نزدیک تر می شود و احساس می کنم چقدر زود گذشته 89 لعنتی.
89 قطعا از 88 سال بهتری بود اما نه آن قدر که بشود رویش حساب باز کرد یا حتا راجع به اتفاقات خوبش حرف زد. اصلا اتفاق خوبش همین است که یک سال دیگر گذشت و هنوز خیلی از ما هستیم. زنده ایم. کنار همیم و امیدواریم. جز این خبر خوبی نیست. هست؟ من که سراغ ندارم.
وبلاگ مخفی ام را که زدند خورد خاکشیر کردند بی جا و مکان شدم. بی خانمان. حالا مجبورم این جا بنویسم بیشتر. روزی که این جا را راه می انداختم نیت کردم جز در رابطه با فرهنگ و هنر ننویسم اما حالا که جای دیگری ندارم مجبورم همین جا بنویسم. از همین چرت و پرت هایی که الان مشغول خواندنش هستید.
همین دیگر.
امیدوارم سال نود سال خوبی باشد.
برای همه ی ما.

ببینیم کسانی را که دلتنگشان شده ایم. نه از راه دور و مدیا و این حرف ها. از نزدیک. رودر رو. بنشینیم حرف بزنیم ببینیم چقدر دل هایمان به هم نزدیک است. یا می توان نزدیکشان کرد.


I'm tired of talking to an empty space
Of silences keeping me awake