این آدم‌هایی که در دو دنیای کاملا متفاوت زندگی می‌کنند کم کم دو شخصیتی می‌شوند. یکی‌ش هم من البته! گاهی وسط داروخانه حس هنریم‌ گل می‌کند و گاهی برعکس؛ وسط خواندن یا نوشتن یک داستان حس دکتریم!
امشب وسط دیدن سریال بیتس متل حس دکتریم گل کرد.
خب؛ مساله از این قرار است که یکی از شخصیت‌های بیتس متل شیزوفرنی دارد. این را هنوز هرکسی نفهمیده جز مادرش البته. اطرافیان هم اگر کمی شم پزشکی داشته باشند می‌توانند حدس بزنند که این بنده‌ی خدا خیلی نرمال نیست حرکاتش و شاید مشکلاتی داشته باشد. بعد من با خودم فکر کردم که وظیفه‌ی ما در قبال چنین آدم‌هایی چی‌ست؟

چند وقت پیش اتفاقا به طور کاملا اتفاقی با یک شخصیت مرزی روبه‌رو شدم. از یکی دو حرکتش فهمیدم که مرزی است و اگر تحت درمان و مشاوره قرار نگیرد سقوط می‌کند. یکی از بستگانش را کنار کشیدم و قضیه را به او گفتم. گفتم این بابا مرزی‌ است. احتمال دارد که هر لحظه سقوط کند و دچار انواع و اقسام مشکلات روانی شود. تعجب کرد و قول داد که حتما پیگیری می‌کند.

چند روز پیش فهمیدم که آن فامیل درجه یک، قضیه را پی‌گیری نکرده و حالا هم آن شخصیت مرزی به علت شیزوفرنی حاد تحت مداوا قرار گرفته. بعد این سوال برایم پیش آمد که آیا من هم کوتاهی کردم؟ باید بیشتر تاکید می‌کردم؟ بیشتر می‌ترساندمشان؟

اصلا؛ وظیفه‌ی ما در قبال آدم‌هایی که حس می‌کنیم مشکل روانی دارند چی‌ست؟