این چند روز؛ حال خوبی نداشته‌ای. فکر کردی که شاید یک‌جای کار اشتباه است. فکر می‌کنی که شاید لازم باشد که کاری کنی. یک تصمیم عجولانه‌ای. یک کار احمقانه‌ای. یک چیزی که این حس و حال را عوض کند. هرچیزی که این کرختی و بی‌حوصلگی را از بین ببرد.
توی خواب تو را می‌بینم. برخلاف این روزها که زیاد حرف نمی‌زنی، در آغوشم می‌گیری، به همان آرامی و لطافت همیشگی، می‌بوسیم، و با یک قیافه‌ای که آشناست، می‌گویی باید صبر کنم. باید صبر کنم...

pills بلک‌فیلد را می‌گذارم توی گوشم. صدا را می‌برم تا آخر. با استیون ویلسون تکرار می‌کنم:

There's a pill for every hour . These days you don't have to feel .

tiptoeing all your fears s and make them disappear