روز‌های اول خیابان‌های تهران بوی آشنایی را می‌داد که هرچه بیشتر سعی می‌کردم از دستش خلاص شوم گرفتار‌تر می‌شدم. اما کم‌کم اوضاع عوض شد و آن بوی آشنا جایش را داد به بوی عود امیرحسین که هوش را از سرم می‌پراند.
آن بو دیگر برنگشت ولی تبدیل به واژه شد و چند روز بعد از طریق دالان‌های گوشم به مغزم راه پیدا کرد. جایی ایستاده بودم و داشتم به صحبت‌های امیرحسین با پسری که نمی‌شناختم گوش می‌کردم که سینا دادخواه آمد پیشم و بعد از گفتگوی کوتاهی مرا به خانم میم معرفی کرد. خانم میم تعجب کرد از دیدن من. گفت همیشه فکر می‌کرده من چهل و چندساله باشم. سینا گفت آدم‌های اتو کشیده همین‌طوریند.
همه‌ی این‌ها گذشت تا این‌که دیروز سامان بعد از بحثی طولانی راجع به موضوعی ازم خواست در مورد آن موضوع مورد بحث خطر کنم. گفتم : خطر؟
ذهنم رفت به بوی روزهای اول تهران و بعد اتو و حالا به خطر کردن. باید تصمیمی بگیرم راجع به آینده‌ی زندگیم. راجع به دو نوع شیوه‌ی زیست انسانی. انسان اتویی و انسان ماجراجو که قطعا اولی به هیچ‌جا نخواهد رسید و دومی آینده‌ای نامعلوم خواهد داشت.