زمین زنده است
این یادداشت در نافه به چاپ رسیده است .
زمین زنده است
یادداشتی دربارهی جغرافیای داستانی رمان لطیف است شب
سینا دادخواه - داوود آتش بیک
جغرافیای یک قصه نه یک گزینش اجباری ست و نه انتخاب ناگزیر نویسنده برای شکل دادن به روایتاش. جغرافیای داستان مصداق بارز حقیقت است؛ حقیقتی که قرار است در هستهی یک رمان یا داستان کوتاه تراش بخورد و به عنوان ایدهی ناظر بدرخشد. مکان موقعیت را میسازد. خودکشی آناکارنینا در جایی جز ایستگاه راهآهن غیر قابل تصور است. نمایش سنگینی بار زمین بر دوش کارگران زحمت کش معدن، تنها در دالانهای تنگ و تاریک رمان ژرمینال است که به اوج تجلی خود میرسد. ولادیمیر ناباکوف در نقدی که بر مسخ فرانتس کافکا نوشته سعی کرده طرح شماتیک خانهی زامزا را از میان خطوط رمان بیرون بکشد تا با برجستهسازی عناصر داستانی در این نمای از بالا گرفته شده، معنای حقیقی مسخ را ذرهذره نمایان سازد و هستهی اصلی رمان را مانند یک الماس به درخشش وادارد. رمانهای آمریکای دههی بیست از این لحاظ بسیار بااهمیت هستند. منتقدین در تبارشناسی جغرافیای جان گرفتهی داستانی اکثراً به همینگوی رسیدهاند. فارغ از تبارشناسی مذکور، به گمان ما این اسکات فیتز جرالد است که با دو شاهکار سترگاش ـ گتسبی بزرگ و لطیف است شب ـ این دستاورد داستانی را به اوج میرساند.
رمان لطیف است شب و به تعبیر خود فیتزجرالد «عصارهی رنج های زندگی« داستان روانپزشک موفق و جذابی به نام دیک دایور است که همسری زیبا و ثروتمند ولی روان پریش به نام نیکول دارد. ورود دیک به رمان در فصل اول و در ساحل ریوریرای فرانسه اتفاق میافتد. اینها اولین تصاویری هستند که از جغرافیای اولیه نقش میبندند: بر کرانهی دلپذیر ریویرای فرانسه... هتل و ساحل درخشان آن که به جانمازی آجری رنگ می مانست... در تمام منطقه فقط همین ساحل در حرکت و جنب و جوش بود... و البته اولین تصویری که ما از دیک دایور میبینیم چنین توصیفی است: رزماری تصور میکرد مرد کلاه به سر، بانی همهی این برنامههاست...
شخصیت دیک در طی رمان به واسطه بیماری همسرش در روندی دومینووار دچار تزلزل فزاینده میگردد. جرقهی سقوطش با دلدادگی رزماری ستاره نوپای هالیوودی به وی و شروع حملات روانپریشانهی نیکول آغاز میشود. اگر ابتدای رمان یعنی سواحل دریا را مقایسه کنیم با خطوط پایانی رمان که شخصیت دیک دیگر آن مرد همیشگی نیست، نکتهی جالبی را کشف میکنیم : از شهری به شهر دیگر... این دقیقاً جملهی پایانی کتاب است و انگار نقطهی پایان دیک دایور در اوج پوچی و بی معنایی. آزادگی و آزاد منشی دیک که در آن موجهای روان و آرام دریا معنا مییافت حالا جایش را داده به درماندگی و سقوط در یک سرگشتگی و بیمکانی.
با دنبال کردن سیر سقوط دیک از آغاز تا به انتها، به نقطهی عطف زندگی او و در واقع کلید تحول شخصیتیاش میرسیم. این اتفاق درگیری فیزیکی بیدلیلی است که جرقهاش فقط در چنان جغرافیایی زده میشود : آبی بدبو و کثیف لابهلای قلوهسنگهای جویها جریان داشت. بخار و دمهی باتلاقها فضای کمپاگنا را پر کرده بود و تعریق خاک کشاورزی هوای صبحگاهی را آلوده میکرد... چند صفحه بعد راوی از قول دیک مینویسد : میدانست که از آن به بعد آدم متفاوتی است، گویی در این ماجرا خدا دست داشت... سرنوشت محتوم دیک دایور بیشتر از خود او به جغرافیا و به بیان بهتر دوگانه ی هستی ساز مکان-زمان وابسته است. مکان و زمان چون دستهایی نامرئی و از بالا دیک را از ارج به فرش میرسانند. انگار این دوتایی، عناصری زنده هستند که میتوانند سرنوشت آدمی را رقم بزنند و یا حداقل تاثیرگذار باشند. همانطور که زمین زنده با سواحل آزاد و آرام فرانسه از دیک شخصیتی باثبات و استوار میساخت، باتلاقهای بدبوی شبهای رم هم کارش را به ناکجا آباد میکشاند...
فیتزجرالد با نوشتن گتسبی بزرگ به نیویورک ادا دین کرد و با نوشتن لطیف است شب به اروپایی که از دست داده بود. جغرافیا با رمانهای او درآمیخته و همین است که خواننده در هنگام خواندن دچار شعفی وصفناپذیر میکند... پس از مدتی کوتاه انگار هیچ اتفاقی نیافتاده باشد زندگی دایورها و دوستانشان در خیابانها به جریان درآمد...
لطیف است شب / اسکات فیتزجرالد/ مترجم: اکرم پدرام نیا/ نشر قطره و نشر هنوز/ 1388
