کلام از نگاه تو شکل می بندد

 چاپ شده در هفته نامه ایران دخت. ۱۰ بهمن ۸۸

 بخشی از ادبیات امروز ما رو پا خلاقیت های لحظه ای ایستاده است. خلاقیت هایی که گاه یقه ی نویسنده ای را می چسبد و گاه خبری ازشان نیست. همین می شود که معمولا نویسندگان جوان یک کار خوب ارائه می دهند و بعد غبیشان می زند. این ها درباره پرتره ی مرد ناتمام ( نوشته امیرحسین یزدان بد ) صدق نمی کند. در این مجموعه چیز هایی به چشم می آید که نشان می دهد نویسنده اش به بیشتر از خلاقیت تکیه زده است. در این مجال فرصتی برای اشاره به تک تک داستان های این مجموعه نیست اما سعی می کنم به برخی از ویژگی هایی که نشان می دهد یزدان بد جهان داستانیش را بر پایه های محکمی بنا کرده اشاره کنم. پایه هایی که آنقدر خوب شکل گرفته اند که می توانند داستان های این مجموعه را تا سال ها به دوش بکشند.
اولین باری که مجموعه پرتره ی مرد ناتمام را دست گرفتم ردپای یک نویسنده ی فراموش شده را در میان بیشتر داستان هایش دیدم: شمیم بهار. نویسنده ای که تنها اهالی ادبیات او را می شناسند. او از معدود نویسنده های فارسی زبان است که با نثر شخصیت می سازد و داستان هایش در زبان خلق می شوند. با این حال نثر, گلشیری وار در بیشتر نوشته های نویسندگان این روزها تنها به کار تزیین می آید. از این نظر یزدان بد میراث شمیم بهار را به دوش می کشد. مثلا داستان کوتاه برای مارسیای رذل عزیز ( که برای نگارنده ابر بارانش گرفته شمیم بهار را تداعی می کند) یک نامه ی عاشقانه است . عشقی که در طول داستان به هیچ وجه به آن اشاره نمی شود اما در زبان شکل می گیرد و قوی تر از هر احساسی خواننده را میخ می کند. کلمه هایی که مثل تیک های ذهنی مدام تکرار می شود و دایره زدن های ذهن راوی که از تشویش درونی او خبر می دهد همه و همه احساسی را در خواننده ایجاد می کند که درباره اش در طول داستان هیچ سخنی نرفته. این ویژگی که می شود آن را از آثار نزدیکی به صدای ذهنی شخصیت  دانست در بیشتر داستان های این مجموعه تکرار شده است.
نکته ی بعدی مهارت او در روایت و قصه گویی است. حتما برایتان پیش آمده کتابی را دست بگیرید و بعد احساس کنید که نویسنده اش رو به رویتان ایستاده و دارد برایتان قصه می گوید و گاه حتی نصیحتتان می کند ! اما نویسندگانی هم هستند که به آرامی در گوشتان داستانی را زمزمه می کنند و ذهن و روحتان را بدون آنکه متوجه باشید به جهانی که خلق کرده اند می برند. یزدان بد جز نویسندگان دسته دوم است. او ضمن این که به صدای ذهنی شخصیت های داستانیش نزدیک می شود, روابط میان انسان ها را هم دقیق و از بالا می بیند. یزدان بد در دل تک تک شخصیت هایش فرو رفته و آن ها را از درون خودش خلق کرده اما فاصله اش با متن را هم حفظ کرده و فضا ها را باور پذیر در آورده است.مثلا داستان جنوار با اینکه رئالیسم جادویی است اما کاملا باور پذیر از آب در آمده و لایه های زیرینش به هیچ وجه تو ذوق نمی زند. و این اتفاقی ست که کمتر در ادبیات کشورمان دیده شده.
ویژگی دیگر پرتره ی مرد ناتمام  پر بودنش از ظرافت ها و نکته سنجی هایی ست که ناشی از نگاه تیزبین یزدان بد است. این ریز بینی در عینی که داستان ها را باور پذیر تر- و البته دوست داشتنی تر-  می کند به کار مفاهیم و لایه های عمیق تر داستان هم می آید. مثلا صدای باز و بسته شدن زیپ کاور که رابطه راوی داستان چیزی شبیه سونیا با زنش را به رابطه  پدر و مادرش گره می زند. یا آیدین در داستان جنوار که همچون مادرش از ناحیه ی سر به قتل می رسد. و از همه ی این ها مهمتر حضور مهرداد ناصری به شکل مستقیم و غیر مستقیم در همه ی داستان ها باعث می شود جدا از تمام جذابیت های حضورش, فلسفه ای در پس تک تک داستان ها جریان بگیرد.فلسفه و تاریخ و روانشناسی گره می خورند و علت تمام معلول های یک داستان در داستانی دیگر نمایان شود.و البته فراموش نکنیم که فلسفه ( به گفته  مقدمه ی کتاب ) از رشته های تحصیلی یزدان بد بوده است.

مردگان

چاپ شده در ۱۲ دی ماه . هفته نامه ایران دخت

 پل آستر در مصاحبه اش با هافینگتون پست می گوید : «جوانان، حتى جوان‌هاى خیلى باهوش براى شناخت یک سرى آدم‌هاى خاصى که سر راه‌شان با آنها برخورد مى‌کنند، زیادی ساده‌لوحند »
این ( به گفته ی خود آستر ) ایده ی اصلی شکل گیری رمان ناپیدا است.
جدیدترین رمان پل آستر,ناپیدا ,درباره ی جوان باهوش و مثبت اندیشی به نام آدام واکر است که شعر می گوید و مطالبی را از متون قدیمی ترجمه می کند. اما  آشناییش با رودولف بورن فرانسوی مسیر زندگی اش را به کلی عوض می کند. ارتباطى که در نهایت او را در موقعیتی قرار می دهد که منجر به زوال روح و روانش می شود.
بخش اول رمان ناپیدا نامه ایی است که آدام برای دوست دوران جوانی اش می فرستد و از اتفاق ناگواری که برایش افتاده می گوید. در فصل های بعدی رمان, نویسنده مستقیما وارد کتاب می شود و درباره ی بخش های مختلف نظر می دهد. حتی زبان و لحن و جمله بندی های آدام  را نقد می کند و تغییر ضرباهنگ داستان را به شرایط روحی و جسمی او ربط می دهد. نویسنده در واقع شخص  صاحب نامی است که سعی می کند به نوشته های دوستش سر و سامانی بدهد و آن ها را چاپ کند. اما قسمت جالب ماجرا آن است که همین نوشته هایی که به نظر صادقانه می آید از سوی شخصیت های دیگر رمان رد می شود و راوی( و البته خواننده ) به حقیقت ماجرا شک می کند. این که آیا نوشته های آدام واقعیت دارد و یا صرفا داستانی است ساخته و پرداخته ی ذهنش؟ شاید حتی کل ماجرای کتاب مثل هر رمان دیگری تنها اشتراک های اندکی با واقعیت داشته باشد؟

رمان ناپیدا  مثل باقی آثار پل آستر بر پایه سه عنصر تصادف و جنایت و نیستی شکل می گیرد و بعد گسترش می یابد. در بخشی از کتاب می خوانیم : « وقتی به رویداد های واقعی می رسیم احتمالات به کار نمی آیند و این که امکان وقوع رویدادی کم باشد به این معنی نیست که رخ نمی دهد ». داستان این کتاب با تصادف آغاز می شود. تصادفی که منجر به معافیت آدام از سربازی می شود و همینطور مقدمه ی آشنایی او با رودولف بورن. با جنایت ادامه پیدا می کند. جنایتی تصادفی که از سوی رودولف بورن که استاد صاحب نامی است صورت می گیرد. اما این فقط مقدمه ی ماجرا است و عنصری که در این رمان بیشتر برجسته می شود نیستی و پوچی است. این که ناپدید شدن یک شخص. یک مکان و حتی یک بازه ی زمانی چه معنایی می تواند داشته باشد؟ شخصیت هایی ناپدید می شوند و بعد هیچ کس از نیستیشان سر در نمی آورد. انسان ها می میرند و اطرافیانشان نمی توانند نبودنشان را درک کنند و با نبودن و مرگشان حقایق هم برای همیشه پنهان می ماند. و همینطور زمان هایی که نیست می شود. مثلا هیچ وقت نمی فهمیم از سال 1967  تا 2007 شخصیت ها رمان چه می کنند و چه اتفاق هایی را از سر می گذرانند. و حتی مکان هایی که به مرور زمان ناپدید می شود و جایشان را خانه ها و ساختمان های تازه می گیرد. و یا شکل گیری احساسی مبهم به کشوری که برای مدتی ترک می کنند و...
در جایی از رمان ناپیدا سسیل , که در جوانی آشنایی کوتاهی با ادام داشته, از نبودن او احساس غم می کند. می گوید بعد از رفتار بدی که با آدام داشته سعی کرده که پیدایش کند و بابت رفتارش از او عدر خواهی کند اما انگاز به کلی ناپدید شده. و از اینکه چرا آنطور رفتار کرده تمام این سال ها احساس عذاب وجدان کرده. گفته های سسیل که از قسمت های انتهایی این کتاب است بخش مهمی از مفاهیمش را به دوش می کشد. این که ناپدید شدن یک شخص( و حتی مکان و زمان ) منجر به پنهان ماندن حقیقت آن می شود. باعث می شود که نتوانیم درک درستی از آن شخص داشته باشیم. حتی نتوانیم درک درستی از پدیده ی نبودنش داشته باشیم. و این خلا بزرگ موضوعی است که پل آستر در آخرین رمانش از چند جنبه و با استفاده از سه نوع زاویه دید  واکاوی می کند.

 

*عنوان یادداشت برگرفته از داستان کوتاهی است به همین نام. نوشته ی جیمز جویس.