مارادونا مرد. از بس که علم ندارد.
مارادونا گفته بود دست خدا را همراهش دارد. گفته بود خواب پیروزیش را دیده. تلاش های او برای نجات خلق. مردم را به رستگاریش امیدوار کرده بود...
و دیروز شکست تحقیر آمیز متافیزیک از دنیای صد در صد مادی بود...
مارادونا گفته بود دست خدا را همراهش دارد. گفته بود خواب پیروزیش را دیده. تلاش های او برای نجات خلق. مردم را به رستگاریش امیدوار کرده بود...
و دیروز شکست تحقیر آمیز متافیزیک از دنیای صد در صد مادی بود...
۲- جایی خواندم دن براون برای نوشتن کتاب نماد گمشده نزدیک به پنج سال کار پژوهشی فشرده کرده. کازئو ایشی گورو برای نوشتن مجموعه داستان شبانه ها دو سال مطالعه ی فشرده و سال ها مطالعات پراکنده را در برنامه اش لحاظ کرده. ارنست همینگوی برای کسب تجربه به جنگ رفته و مجروح شده. میرچا الیاده برای نوشتن شب های بنگال علاوه بر تجربه ی سال ها حضور در هند به زیر و بم اساطیر هندی تسلط یافته و ...
حتا در میان آثار انگشت شمار موفق کشور خودمان بوف کور را داریم که محصول سال ها مطالعه ی صادق هدایت در زمینه ی ایران باستان و هند و اسطوره ها و فرهنگ هندی و تسلط به زبانی پهلوی و آشنایی نسبی با سانسکریت و ... است.
۳- گفته های بخش یک متاسفانه در رابطه با ادبیات کشورمان هم صدق می کند. نویسندگان ما با خواندن ادبیات کلاسیک و روز دنیا و تسلط نسبی به زبان و نثر به محضی که ایده ای در ذهنشان جرقه بزند شروع می کنند به نوشتن. یعنی همانطور که پزشکان ما بیمارانشان را بر اساس حدس و گمان معالجه می کنند نه مطالعه و رجوع به کیس ریپورت ها نویسندگان ما نیز به دانسته های خودشان اکتفا می کنند.
کارگردان نسبت خوش نامی که سریالی درباره ی تاریخ معاصرمان ساخته بود با افتخار یاد می کرد که درباره ی سریالش دو هزار صفحه مطالعه کرده و بعد فیلمنامه اش را نوشته ! و این انصافا برای یک سریال ۳۰ قسمتی تاریخی مطالعه محسوب نمی شود.
پنج سال کار پژوهشی برای نوشتن یک کتاب کجا و دو هزار صفحه مطالعه کجا !
این مشکل تمامی رمان های ماست. آن که شهری نویسی می کند و یا دغدغه ی مکان دارد حتا یک ماه هم مطالعه درباره ی تاریخ و وقایع و ویژگی ها و شایعه ها و ... آن لوکیشن ندارد. آن که تک گویی ذهنی را انتخاب می کند نهایتا فروید و یونگ را خوانده. آن که به مسائل اجتماعی می پردازد صرفا به دانسته ها و تحلیل های شخصی ش اکتفا می کند. نه مطالعات جامعه شناختی و...
این را می شود از لا به لای سطور به راحتی درک کرد. و من فکر می کنم یکی از مهمترین نقاط ضعف ادبیات ما همین جاست...