تبليغاتX
great-gatsby

great-gatsby

تلاشی برای غرق شدن

Crime

 دنبال تعدادی فیلم ( قدیمی یا جدید) در ژانر Crime می گردم. کرایمی که بهتر است با زمینه هایی از وحشت مخلوط شده باشد. هرکس چیزی به ذهنش می رسد، لطفن برایم بنویسد. لازم هم نیست شاهکار باشند. اساسا وحشت و Crime شاهکار از آب در نمی آید. مهم این است که احساس کرده باشید که درگیر جنایت فیلم شده اید( مثل بسیاری از کارهای هیچکاک) یا درونتان احساس ترس کرده اید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 23:29  توسط داوود آتش بیک  | 

مصاحبه با مریم صابری - سایت ادبیات ما

 با مریم صابری، نویسنده‌ی رمان توقیف شده‌ی عروسک ساز مصاحبه کردم که می‌توانید در سایت ادبیات ما بخوانید.

مصاحبه، با آب و تاب‌تر و جنجالی‌تر از این‌ حرف‌ها بود که بنا به خواست خود مریم صابری، فقط همین قسمت‌ها منتشر می‌شود.

پ.ن: آلبوم جدید آناتما، اگرچه نا امید کننده است، ولی در این برهوت غنیمتی‌ست. بین داخلی‌ها هم چاووشی را از دست ندهید که دو سه تا آهنگ خیلی خوب دارد توی همین آلبوم آخرش.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:4  توسط داوود آتش بیک  | 

نشریه ادبی ادبیات ما

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 2:40  توسط داوود آتش بیک  | 

بیهودگی وبلاگ نویسی

چرا وبلاگ می‌نویسم؟ کدام گره‌ از گره‌های کور زندگی من را باز می‌کند؟
صبح‌ها، معمولا درگیر پایان نامه‌ام. ظاهرا خوب پیش می‌رود ولی مشکلاتی هم دارد. مثلا مرحله‌ی بعدی باید توسط دستگاهی انجام شود که تو گمرک گیر کرده فعلا. کی به دست ما می‌رسد؟ خدا می‌داند. دیر می‌رسد؟ زود می‌رسد؟ اگر دیر رسید چکار کنم؟ اگر نرسید؟
عصر‌ها را برای کار گذاشته‌ام. دیشب متوجه شدم که آن‌جایی که قرار بود چند ماهی برای کار بروم مالیده شده. چرا؟ چون بچه‌ها می‌خواهند آن‌جا را فعلا بایکوت کنند. چرا؟ این‌ش دیگر به من مربوط نیست.
شب‌ها را برای خواندن و نوشتن کنار گذاشته‌ام. تمیز و مرتب. در سکوت مطلق. اغلب می‌خوانم و بعضی شب‌ها می‌نویسم. چند هفته‌ایست که دارم برای مجموعه داستانی، خاک برداری می‌کنم. باید فنداسیونش آن‌قدر عمیق باشد تا بتوانم برجی ضد زلزله رویش سوار کنم. ولی چند شب قبل متوجه شدم به همین آسا‌نی‌ها هم نیست. ایده‌ی اولیه ممکن است داستان را تا حد یک روایت مزخرف پایین بکشد. باید فکری به حالش بکنم. باید ایده را کمی تغییر دهم. چطوری؟
وبلاگ نویسی چه کاری می‌تواند برای من انجام دهد؟ گره‌ی پایان‌نامه‌ام را باز می‌کند؟ کارم را برمی‌گرداند؟ میل‌گرد داستانم می‌شود؟ نه. به هیچ‌وجه. از دست وبلاگ نویسی هیچ‌کاری بر نمی‌‌آید. جز سوزاندن وقتی که می‌توانستم صرف خواندن کتاب کنم. وبلاگ‌نویسی کار بیهوده‌ی مزخرفی است که هیچ‌ فایده‌ای برای من نداشته.
وبلاگ نویسی را کنار خواهم گذاشت. یعنی، سعی می‌کنم دیگر این‌جا را به روز نکنم. مگر این‌که بخواهم لینک مصاحبه‌ای که برای اردیبهشت گرفتم را این‌جا بگذارم. یا لینک نقد‌هایی که نوشتم و خواهم نوشت و اصلا هرچیزی که در رسانه‌های مجازی و غیرمجازی از من منتشر می‌شود.

تمام.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 12:47  توسط داوود آتش بیک  | 

کوتاه از همسایه‌ها

 دلم می‌خواهد شیفته‌اش کنم. دلم می‌خواهد یک قصه‌ی قهرمانی سرهم کنم تا از تعجب پر شود. اما می‌ترسم. می‌ترسم که مشتم باز شود. آهسته می‌گویم
- نه، اون روز فقط تو میتینگ شرکت کرده بودم.
خورشید دارد به کرانه‌ی کارون می‌نشیند. حاشیه‌ی آسمان، نارنجی شده است. رگه‌های نور خورشید با امواج ریز سربی رنگ کارون قاطی شده است. آسمان، صاف صاف است. عطر خارک‌های تازه از غلاف بیرون زده، همراه نرمه بادی می‌وزد، از نخلستان دوردرست می‌آ‌ید. تک هوا شکسته است.
- بازم بگو.
فصل سوم . همسایه‌ها


بخواهیم یا نخواهیم، احمد محمود یکی از بزرگ‌ترین نویسنده‌های تاریخ معاصر ایران است و خواندن مهم‌ترین رمان او، بر هر ادبیات دوستی بدون شک واجب. همسایه‌ها، به هزار و یک دلیل کتابی نیست که بتواند مجوز بگیرد. جدا از صحنه‌‌های اروتیک گاه و بی‌گاه، تم سیاسیش در تایید نسبی حزب توده است که همین، به تنهایی می‌تواند کتاب را در قبل و بعد از انقلاب از هستی قانونی، ساقط کند.
دهه‌ی پنجاه، اوج رمان فارسی است. تمام شاهکار‌هایمان در همان سال‌ها نوشته شده.  شب یک شب دو، سفر شب، شب هول و ... همسایه‌ها ولی تفاوتی اساسی با همه‌ی این شاهکار‌ها دارد؛ سرشار از ماجراست. شخصیت اصلی، یا به بیانی، قهرمان دارد. داستان پر آب و تابی دارد. تعلیق دارد. فراز و فرود نوک تیز دارد و از همه مهم‌تر، شخصیتی فعال، فاعل دارد؛ چیزی که در ادبیات ایران، حتا تا به همین امروز هم به سختی پیدا کردن آب در کویر لوت است. شخصیت‌های رمان‌های ما، معمولا، یا درگیر روزمرگیند، یا تقدیر و بدشانسی، شرایط اجتماعی و سیاسی،  برای آن‌ها موقعیتی را بهم زده که نمی‌توانند از دستش خلاص شوند. ولی همسایه‌ها، خالدی دارد که عاشق است. سیاسی است. و در قبال هردوی این‌ها، درگیر انفعال نمی‌شود.
چیز دیگری که در این رمان خیلی به چشم می‌آید حضور شهر است. شهر در همسایه‌ها، نسبت به رمان‌های هم عصر خودش، پررنگ‌تر است. فضاها، کاملا ملموسند. کارون،‌ کاملا لمس شدنی است. البته، به این معنی هم نیست که در همسایه‌ها شهری نویسی داریم، یا کوچه پس‌کوچه‌ها زنده‌اند و خیابان‌ها شخصیتی دارند.
از شخصیت‌ پردازی و فضاسازی که بگذریم و مثلا برسیم به زبان، قطعا در مقابل بعضی از رمان‌های نسل خودش، برای نمونه شب یک شب دو، حرفی برای گفتن ندارد. و همین چیزاهست که باعث می‌شود نتوانیم لفظ شاهکار را برای همسایه‌ها بکار ببریم.



+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 2:35  توسط داوود آتش بیک  | 

شکنجه مدام.

من گرفتار خواهم شد، مرا به بدترين وضعي خواهند كشت، مرا به فجيع ترين حالت زجركش خواهند كرد...

این جملات را چهار سال قبل از به قتل رسیدنش نوشت. با گلوله‌ای، مغزش را ترکاندند و در آنی، چشمانش سیاهی رفت و هیچ‌چیز را نفهمید و زجری نکشید و تمام. ولی پیش‌گویی او به مرور کامل شد. جملات دوم و سوم، بعد‌ها، وقتی جسد آش و لاش شده‌ی نزدیک‌ترین دوستش را تیر بار کردند و دیگر نبود که از هویتش دفاع کند، تحقق یافت. تحقق یافت، وقتی همه، حتا روشن‌فکر‌ترین‌های جامعه، حتا پدر داستان‌نویسی ایران، طوری از او یاد کردند که انگاری حقش بوده. باید کشته می‌شد. چه خوب که پیشانیش را با گلوله‌ای شکافتند تا مغزش شتک بزند روی پنجره‌ی خیس‌ از قطره‌های باران ماشینش. و بعدها،‌ حتا لیبرال‌ها هم از فرصت استفاده کنند تا قتلش را نسبت دهند به تنها گروهی که او منتقدشان نبود؛ حزب توده. و ساواک قتلش را بیاندازد گردن معدود تحصیل‌کردگان جامعه و از هم‌فکران او عقده‌گشایی کند و کیانوری قاتل او را پشت کلماتش پنهان کند تا بتواند از نردبان ترقی حزب بالا رود و حزب توده را به بیراهه بکشاند.
شکنجه‌ی مدام سرنوشت او بود. او عاقبت راهی که انتخاب کرده بود را تا به انتها، می‌دانست. او گرفتار شد. کشته شد. و حالا، بعد از گذشت 65 سال، همچنان، به فجیع‌ترین شکل زجرکش می‌شود...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 20:56  توسط داوود آتش بیک  | 

نوروز نود و یک

هربار که به نود فکر می‌کنم، سعی می‌کنم دست‌‌آورد‌ها را از از دست داده‌ها سوا کنم تا بتوانم تصمیم درستی برای نود و یک بگیرم. تصمیمی مثبت. آینده‌ ساز. خوب. اما نمی‌توانم. نمی‌توانی. چون هرچیزی که پیش آمده، پیش آمده. دست تو نبوده. دست ثانیه به ثانیه از بیست و سه سال زندگی مبهمت بوده. نه دست تو. نه دست توئه سال نود.
یک روزی به خودت می‌آیی و می‌فهمی که راهی که سال‌ها قبل انتخاب کرده‌ای اشتباه بوده و حالا هم دیگر دیر شده برای فهمیدن چنین حقیقت سرنوشت‌سازی. نمی‌توانی برگردی. خیلی راه بوده و حوصله‌اش را نداری. نه حوصله‌اش را داری،‌ نه چنین توانی را در خودت می‌بینی که دور بزنی و کل این مسیر سنگ‌لاخ را برگردی. از این‌جا به بعد هم بن‌بست کامل است. سر به دیوار کوباندن است. نه. بن‌بست نیست. خلائ محض است. دست و پا زدن در خلائ محض.
پشت سرم را که نگاه می‌کنم، نمی‌توانم جایی که طناب اشتباهی را گرفتم و جلو رفتم را پیدا کنم. جایی که افتادم توی سراشیبی و کم‌کم، همینی سراشیبی تبدیل شد به سقوط. نمی‌توانم خطش را بگیرم و برسم به معدن انتخاب‌هایم. معدنی انباشته از اشتباه،‌ کیپ در کیپ، طوری که می‌تواند ذخیره‌ی تمام زندگیم باشد. ذخیره‌ای که شش هفت ساله تمامش کردم. حالا دیگر، سیگار نیم‌ سوخته و دیوار‌های نمور اتاقی تاریک و پنجره‌ای عرق کرده‌ سهم من از زندگی است. پنجره‌ای که هرچقدر روی شیشه‌اش دست بکشی، تصویر آن‌طرف بازهم تار و مبهم می‌ماند.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 20:10  توسط داوود آتش بیک  | 

خر تو خر

در اتاق من روی تخت نشسته‌ایم. من با لحن شرمسار، محجوب و بی‌ادعا آخرین چیزی را که نوشته‌ام می‌خوانم. گاهی در میان جمله‌ها، در مکث ویرگول‌ها سرم را بالا می‌گیرم و نگاهش می‌کنم. صورت سختگیر و زیبایش را. زانوهایش را جمع کرده و به دیوار تکیه داده. می‌دانم که با دقت گوش می‌کند. اخم می کند. در میانه‌ی خواندن بی آن که به من بربخورد دراز می‌کشد و با انگشت روی تخت واژه‌های نامشخصی می نویسد و پاک می‌کند. واژه های غیرقابل رویتش بر خواب روتختی مخمل سایه می‌اندازد و محو می‌شود. وقتی خواندن من تمام می‌شود منتظرم که مثل همیشه واژه‌های برنده و قاطعش را قطار کند. بی آنکه هوشش را به رخم بکشد زمختی جمله ای را که یادش مانده گوشزد کند. شانه‌هایش را بالا بیاندازد و بگوید شاید اگر دوباره بنویسی‌اش. شاید..
با صدایی که تا به حال از او نشنیده‌ام،صدایی که نه نیش دارد، نه زنگ، می گوید: من نمی‌تونم درباره ی نوشته‌های تو قضاوت کنم. چون فقط به خودت فکر می‌کنم. به همین خاطر فقط می‌تونم بگم دوستشون دارم.

رنگ‌های گرم. امیرحسین خورشید‌فر


2- در این روز‌های نکبت حتا نیم ساعت آرامش هم ندارم. هرجا که می‌روم بوی دردسر و بدبختی می‌آید. خوب حواسم را جمع می‌کنم، دور و ورم را می‌پام، مواضبم که اتفاقی نیافتد که یکهو سقف روی سرم خراب می‌شود. در را می‌بندم، از پنجره می‌‌آید. خلاصه، اوضاع مزخرفی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 21:36  توسط داوود آتش بیک  | 

نویسنده‌ها شناگران خوبیند.

لوسیا، دختر جیمز جویس اسکیزوفرنی داشته. خب، آن‌وقت‌ها که دانش مردم زیاد نبود. فکر می‌کردند جنی شده یا خل شده یا... چمیدانم، چرت و پرت می‌گوید. به هر‌حال، جویس که نویسنده بوده و این‌چیزها را می‌فهمیده دخترش را برداشته برده سوئیس پیش کارل یونگ.
یونگ را حتما می‌شناسید. علاوه بر این‌که شاگرد فروید بوده،‌ ملاقاتی با بزرگانی چون هیتلر و موسیلینی داشته، نظریه‌ی بسیار مهمی هم دارد با بن‌مایه‌ی کهن‌الگو‌ها. که خب، خواندنش بر هر انسانی واجب است. بگذریم.
یونگ، که قبلا کتاب‌های جویس را خوانده بوده، بدون پرده‌پوشی و تعارف و این‌ حرف‌ها، می‌گوید نویسنده‌ی اولیس، کسی که اولیس را نوشته، قطعا اسکیزوفرنی دارد. بعد حالا تصور کنید جویس با دخترش پا می‌شود می‌رود پیش یونگ و می‌گوید دخترم را بخاطر اسکیزوفرنی درمان کن! یونگ چه می‌گوید؟
 
یونگ، خیلی بالا و پایین می‌کند این پدر و دختر را. ساعت‌ها مصاحبه می‌کند و یادداشت برمی‌دارد. هیچ‌نکته‌ای را جا نمی‌اندازد و مثل پشتکارش در هرکاری،‌ روی روان آن دو وقت می‌گذارد. یک‌جورایی، می‌خواسته آهسته آهسته لایه‌های روح هردو را کنار بزند تا به هسته برسد. تا به عمق وجودی آن‌دو دست بیابد. و در نهایت، نتیجه‌ی جالبی می‌گیرد. او می‌نویسد: جیمز جویس و دخترش، هر دو بالای رودخانه‌ای ایستاده بودند. پدر، با اختیار خود، شیرجه می‌رود توی آب. ولی دختر، سقوط می‌کند و غرق می‌شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 2:26  توسط داوود آتش بیک  | 

تاریخ مشروطه

دو سه هفته قبل بحث داغی افتاد بین من و دوستم، سامان، در رابطه با چرایی شکست مشروطه. من معتقد بودم تن دادن به سلطنت رضاشاه، بزرگترین اشتباه جنبش مشروطه بوده که سرنوشت محتومشان را به سیاه‌چاله‌های نمور پهلوی پیوند زد.
سامان صفرزایی، همین پرسش‌ها را ( چرایی تن دادن روشن‌فکران به رضا پهلوی) با دکتر علی قیصری، استاد تاریخ دانشگاه سان‌دیاگو کالیفورنیا مطرح کرده که خواندنش برای علاقه‌مندان به تاریخ مشروطه خالی از لطف نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 1:46  توسط داوود آتش بیک  |